محمدپارسا جانمحمدپارسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه سن داره

نفس مامان و بابا

ساختمان محمدپارسا

وقتی خونمون ساخته شد اسم نداشت، پلاک هم نداشت، فقط کدپستی ده رقمی داشت.همسری گفت برای ساختمان اسم بگذاریم منم می گفتم فقط باید اسم بچمون روی ساختمان باشه. واسه آدرس دادن مشکل داشتیم و همسری دوست نداشت بگه روبروی ساختمان فلان. ولی من کوتاه نمیومدم. تا اینکه خدا محمد پارسا را به ما داد. همسری فردای روز تولد محمدپارسا اسم ساختمان را نصب کرد. حالا دیگه میگیم میدان...،کوچه...ساختمان محمدپارسا
19 اسفند 1391

خاطره زایمان

خاطره متولد شدن محمدپارسا عزیزم امروز که فرصتی پیدا شد تا خاطره روز زایمان را ثبت کنم پسرم یک ماه و یک هفته و یک روز دارد. بالاخره شمارش معکوس به پایان رسید و 11 بهمن، روز موعود فرا رسید. شب قبل منشی دکتر بهم زنگ زد تا ساعت عمل را یادآوری کند، نمیدانم چرا فکر کرده بودند که من اتفاق به این بزرگی را فراموش خواهم کرد!! ساعت 8 شام خوردیم و بعد به اتاق محمدپارسا رفتیم و آخرین عکس های دوران بارداری را گرفتیم.یک ساعتی من و همسرم مشغول عکس گرفتن شدیم، البته عکس گرفتن برای هر دوی ما بهانه ای بود تا از استرس روز بعد کم کنیم. من واقعاً نگران بودم  چون عمل سزارین را انتخاب کرده بودم و در این مورد تردید داشتم زیرا من در کلاس زایمان طبیعی شرکت کر...
19 اسفند 1391

پسرم یک ماهه شد

پسرگلم،محمدپارسا جانم ،امروز یک ماهه شدی. یک ماهه شدنت مبارک نفسم! مامانی یک ماهه که خانواده ما ٣ نفره شده وما خیلی خوشحالیم. در این ماه تجربیات زیادی کسب کردیم.فکر نمیکردم مادر شدن تا این حد سخت باشه(ناراضی نیستما)!!پسرم ما هم دیگه فرق روز و شب رو نمیدونیم.شب ها با تو بیداریم وقتی هم که خوابی با سرعت نور باید کارهای عقب مونده رو انجام بدم.البته مامان بزرگ و بابابزرگ کمکمون میکنن وگرنه نمی دونم چطور باید از پس این کارها بر میومدم. شنیده بودم بچه خیلی شیرینه ، مزه اش را چشیدم.خدایا به همه کسانی که آرزو دارن این شیرینی را بچشان.آمین ...
15 اسفند 1391

مادر شدن سخت اما شیرین

مادر شدن سخت اما شیرین! این روزها کارم شده شیر دادن و آروغ گرفتن و ...دفاع از پایان نامه هم معضلی شده بود که اجازه نمیداد با تمام وجود در کنار پسرم باشم. امروز ٣٠بهمن دفاع کردم.خدا رو شکر من که راضی بودم!!انگاری بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد.
2 اسفند 1391

شب آخر

امشب آخرین شبی است که دو قلب در من می تپد،آخرین شبی هست که اینقدر بهم نزدیکیم،...9 ماه تمام شد و ما بهم عادت کرده بودیم اما خوشحالم چون فردا جگر گوشه ام را در آغوش خواهم کشید. امیدوارم فردا روز خوبی برایمان باشد و فردا را بعنوان بهترین روز زندگیم ثبت کنم.امروز دهم بهمن مصادف با تولد حضرت محمد(ص)و امام صادق بود.ما از قرآن کمک گرفتیم و نامت را انتخاب کردیم.در واقع قطعی کردیم.امیدوارم که راضی باشی و نامت را دوست داشته باشی پسر گلم.  ...
10 بهمن 1391

میلاد نور مبارك

                                             ماه فرو ماند از جمال محمد                                             سرو نباشد به اعتدال محمد          &nbs...
9 بهمن 1391

هفته سی و نه

سلام عزیز دلم.امروز وارد هفته سی و نه شدیم.سی و هشت هفته در تمام لحظه ها با هم بودیم،باهم نفس کشیدیم،باهم حرف زدیم.کاش وقتی بدنیا میومدی حرفام یادت میموند پسرم.دیگه داریم روزای آخر رو پشت سر میذاریم.مطمئنم دلم برا این روزها تنگ میشه بخصوص برای سکسه های نازت،برای لگدهات که نثار معده ام میکردی و...ایشالاه روزهای باقیمانده بخوبی بگذره.اگه خدا بخواد ٥ روز دیگه توی بغلم هستی!
6 بهمن 1391