محمدپارسا جانمحمدپارسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

نفس مامان و بابا

شمارش معکوس

صبح روزاول بهمن رفتیم کلینیک تا برای آخرین بار سونوگرافی رو انجام بدم و تو رو برا آخرین بار توی مونیتورش ببینم.چند ساعتی منتظر موندیم آخه اونجا همیشه شلوغه.بالاخره نوبتم شد.خانم دکتر شروع کرد به وارسی کردن.منتظر بودم تا وزنت رو بگه می خواستم ببینم تو 5 هفته شیرمرد کوچک تپل شده یا نه؟ وزنت رو اعلام کرد. ماشالاه پهلونی شدی واسه خودت.دیگه از فکر زایمان طبیعی هم بیرون اومدم.خدا رو شکر همه چی خوب بود و ریه هات هم کامل شدند.بعدازظهرساعت 4.30 به مطب دکترم رفتیم.دومین نفر رفتم داخل تا آخرین ویزیت قبل از زایمان رو انجام بده.طبق آخرین سونوتاریخ زایمان را 15 بهمن زده بودن.پس نمیشد تاریخ تولد من و تو یکی باشه اخه تولد من 17 بهمن هست.دکتر گفت 9 بهمن...
4 بهمن 1391

این روزها

نیمه های شب بود که دیدم حالت تهوع شدیدی دارم.تا صبح چندین بار دستشویی رفتم، انگار مسموم شده بودم ولی چیز خاصی هم نخورده بودم.تا ساعت 10.30 صبح چند بار بالا آوردم. به دکترم زنگ زدم که چیکار کنم اونم گفت برو فلان درمانگاه. رفتیم اونجایی که گفته بود.خیلی شلوغ بود ولی منو بعنوان مریض بد حال فرستادن داخل مطب.من در اون زمان فقط به پسرم فکر میکردم از بس بالا آورده بودم شکمم درد گرفته بود واین که اینهمه حال من بده الان اون که تو دلمه چه حالی داره..نکنه واسش مشکلی پیش بیاد و هزار جور فکر ناجور. وقتی وارد مطب شدم زدم زیر گریه. توان نداشتم توضیح بدم که چی شده. چند دقیقه ای رو تخت دراز کشیدم،دکتر هم صدای قلب بچه رو واسم گذاشت گفت ببین حالش خوبه. شرح حال...
4 بهمن 1391

هفته سی و هشتم

وارد هفته سی و هشتم شدیم و از این بابت خیلی خوشحالم چون به روز موعود نزدیک شدیم.از طرفی روز به روز نگرانی هام بیشتر میشه . روزها خیلی سخت میگذره همش درد دارم و نمی تونم راه برم ولی میدونم که میرزه!پسرم روزهای آخری هست که ما اینقدر به هم نزدیکیم.با هم نفس میکشیم و... می ترسم وقتی بدنیا میای با بزرگتر شدنت روز به روز از من دورتر بشی من عاشقانه دوستت دارم و دوست دارم تو هم منو دوست داشته باشی.اگه ببینم روزی کسی رو از من بیشتر دوست داری دق می کنم. پسرم ارزوی من سلامتی توست.خدا کنه این روزا به خوبی بگذره و به سلامتی بیای بغلم.
30 دی 1391

هفته سی و هفتم

سلام گل پسر،شازده پسر. عزیز دلم شمارش معکوس شروع شده و هر روز حساب می کنم کی میای بغلم. عزیزم وارد هفته سی و هفتم شدیم و طبق حساب وبلاگ الان ٨ ماه و ٨ روزه که تو دل مامانی. با کمک مامانم خونه رو حسابی کردیم تا مهیای اومدنت باشه.از این بابت خیالم راحت شد.میترسیدم یهویی بیای مارو غافلگیر کنی و ما خونه تکونی نکرده باشیم.هفته دیگه هم میرم آخرین سونو رو انجام بدم خدا کنه خوب وزن گرفته باشی.تغذیه رو هم رعایت می کنم تا اگه خدا بخواد زردی نگیری،خدا کنه نگیری که من طاقتشو ندارم. پسرم تغییرات هفته ٣٧ به این صورته:كودك شما كامل شده است و از اين به بعد قادر خواهد بود كه به زندگي در خارج رحم ادامه دهد. كودكاني كه قبل از 37 هفتگي به دنيا بيا...
25 دی 1391

نگرش

پسرم عزیزم بعضی حرفها هست که وقتی بزرگ شدی درک خواهی کرد و امیدوارم وقتی بزرگ شدی در زندگی بکار ببری. بعضی آدمها علیرغم تمام مشکلات،همواره موفق اند .موفقیت را به هیچ وجه نمی توان یکجا و نقدی خریداری کرد،مگر قسطی.آرزوی من موفقیت توست و من و پدرت تا وقتی زنده ایم پشتیبانت خواهیم بود. دوست دارم در زندگی واکنش های مثبت داشته باشی.زود از کوره در نروی و عصبانی نشوی تا به اوج برسی.واقعاً شرم آور است که برای اتفاقات جزئی اوضاع را بر خود و دیگران خراب کنی.می گویند عظمت مرد بسته به این است که چه چیزی می تواند او را از کوره به در برد.پس مراقب لحظه انفجارت باش.  
25 دی 1391

هفته سی و ششم

سلام عزیزکم،دلبرکم.دیروز رفتیم دکتر صدای ناز قلبتو شنیدم.از صداش پیدا بود ماشالاه مردی شدی واسه خودت.آخرین سونو رو نوشت و گفت دوم بهمن برم سونو و برای آخرین بار قبل تولدت معاینه بشم تا ببینیم در چه وضعیتی هستی.آیا به مامان کمک می کنی طبیعی بدنیا بیای یا نه؟تپلی من این ماه یک کیلو زیاد کردم خدا کنه تو وزن گیریت خوب باشه.دیگه می خواییم خونه تکونی کنیم تا همه چی واسه اومدنت مهیا بشه گلم.خدایا مواظب فرشته کوچولوی من باش که همه ی دنیای منه.
17 دی 1391