محمدپارسا جانمحمدپارسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

نفس مامان و بابا

آش فاطمه زهرا(س)

از چند روز قبل شروع به آماده کردن مواد مورد نیاز آش نذری بودیم.بعد از اذان صبح ٢١ رمضان زیر دیگ روشن کردیم.دوستم معصومه از هفت صبح اومد و کمکمون کرد.مامان محمدامین هم همین طور.محمدامین همسایه طبقه اول ما هست که ٣٨ روزشه.ناگفته نمونه همسایه ها در هم زدن آش کمک کردن،تا ٤ عصر مشغول هم زدن آش بودیم.آخه این آش بسیار خوشمزه نیاز به هم زدن مداوم داره.قبل از افطار هم آش رو پخش کردیم.     محمدامین38 روزه(ساکن ساختمان محمدپارسا) ...
9 مرداد 1392

اندر احوالات من

میدونی این روزا چه آرزویی دارم؟دوست دارم پسرم بالاخره خوابش تنظیم بشه. شب تا صبح راحت بخوابه. اجازه بده منم چند ساعت بخوابم. 6 ساعت خوابیدن برام تبدیل به یک رویا شده خدایا یعنی به آرزوم می رسم؟! به خاطر کم خوابی پیش دکتر بردیم. دستوراتش رو اجرا کردیم ولی فایده ای نداشت.نه سردشه،نه گرمشه،نه گرسنشه،نه نفخ داره...همه مشکلاتش رو رفع می کنم. ولی نمی دونم چرا خوب نمی خوابه؟! ...
6 مرداد 1392

هفت نصیحت مولانا

گشاده دست باش،جاری باش،کمک کن(مثل رود) با شفقت و مهربان باش(مثل خورشید) اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان(مثل شب) وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و کبر نداشته باش(مثل خاک) بخشش و عفو داشته باش(مثل دریا) اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه) ...
6 مرداد 1392

مادر,مادر است.

    هر روز نگاهش به کوچه بود. او ساکن آپارتمان 7 واحدی  روبروی اپارتمان ما بود. هر روز می­دیدم که جلوی در ایستاده و انتظار می­کشد. پیرمردی تقریباً هر روز به دیدنش می­آمد. او نیز خیلی پیر بود و با عصا راه می رفت آنقدر پیر بود و شکسته بود که تعجب می­کردم چطور خودش پشت فرمان می­نشیند و به دیدن پیرزن می­آید. وقتی هم که می­رفت، پیرزن با نگاهش او را تا انتهای کوچه بدرقه می­کرد. آنها خواهر و برادر بودند. هر از چندگاهی کسی به دیدنش می­آمد موقع خداحافظی با نگاهش فریاد می­زد که مرا تنها نگذارید. یک روز وقتی از پشت پنجره به او وقتی که داشت مهمانش را بدرقه می­کرد و تا انتهای کوچه او را با چ...
4 مرداد 1392

5ماهگی پسرطلا

محمدپارسا جان پنجمین ماهگرد تولدت مبارک! عزیز دلم حالا که ماشالاه 5 ماهه شدی، می تونی راحت غلت بزنی. موقع خواب دوست داری به پهلو بخوابی که گاهی ناخواسته دمر میشی و میزنی زیر گریه. همه چیزو دوست داری به دهان ببری و به دستت زیاد نگاه می کنی و اصرار داری مشتت رو در دهانت فرو ببری.مدام روی شکم می خوابی و سعی می کنی خودتو به جلو هل بدی. دوست داری یکی کنارت باشه و باهات بازی کنه و حرف بزنه. اگه لحظه ای تنها بمونی شروع می کنی به غر زدن.ای کاش می تونستی خودت رو با اسباب بازیهات سرگرم کنی تا منم بتونم به کارام برسم. خیلی به ما وابسته هستی و دوست نداری به طبقه پایین پیش مامان و بابای من بری، با اینکه اونها عاشقانه دوستت دارن تو پیش اونها غریب...
11 تير 1392

هر روز یک دلیل

ساعت 2 بعدازظهر است. تصمیم می­گیرم پسرک را بخوابانم. در حال درازکش به او شیر می­دهم. پلک­هایش سنگین می­شود و بالاخره خوابش می­برد. صدای آژیر از کوچه شنیده می­شود و حس کنجکاوی­ام برانگیخته می­شود. به کوچه نگاهی می­اندازم. انگار بقیه از من کنجکاوترند. وانت در وسط کوچه با در باز رها شده و در پشت سرش ماشین پلیس دیده می­شود. داد و فریاد مردی شنیده می­شود که قصد سوار شدن به ماشین پلیس را ندارد و مقاومت می کند. به او دستبند می­زنند و می­برند.سربازی هم سوار بر وانت مجرم  در حالی­که برف­پاکن ماشین را زده بود پر گاز حرکت کرد.(حرکت تند برف پاکن در یک روز داغ تابستان) کاشف به عمل آمد ک...
4 تير 1392

تولد120 روزگی

خبر خبر خبردار! چه خبری؟یه لحظه دست نگه دار!   تعجب نکنید.کسی 120 ساله نشده. تولد120 روزگی محمدپارسا جان هست.به امید آنکه 120 ساله بشه. پس،تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک!       ...
19 خرداد 1392