محمدپارسا جانمحمدپارسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

نفس مامان و بابا

هر روز یک دلیل

ساعت 2 بعدازظهر است. تصمیم می­گیرم پسرک را بخوابانم. در حال درازکش به او شیر می­دهم. پلک­هایش سنگین می­شود و بالاخره خوابش می­برد. صدای آژیر از کوچه شنیده می­شود و حس کنجکاوی­ام برانگیخته می­شود. به کوچه نگاهی می­اندازم. انگار بقیه از من کنجکاوترند. وانت در وسط کوچه با در باز رها شده و در پشت سرش ماشین پلیس دیده می­شود. داد و فریاد مردی شنیده می­شود که قصد سوار شدن به ماشین پلیس را ندارد و مقاومت می کند. به او دستبند می­زنند و می­برند.سربازی هم سوار بر وانت مجرم  در حالی­که برف­پاکن ماشین را زده بود پر گاز حرکت کرد.(حرکت تند برف پاکن در یک روز داغ تابستان) کاشف به عمل آمد ک...
4 تير 1392

تولد120 روزگی

خبر خبر خبردار! چه خبری؟یه لحظه دست نگه دار!   تعجب نکنید.کسی 120 ساله نشده. تولد120 روزگی محمدپارسا جان هست.به امید آنکه 120 ساله بشه. پس،تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک!       ...
19 خرداد 1392

واکسن 4 ماهگی

واکسن 4 ماهگی گل پسر ما 4 ماهه شد. صبح 5شنبه 16 خرداد شال و کلاه کردیم و گل پسری سوار بر کالسکه به همراه مادرم به مرکز بهداشت رفتیم.البته چون به تعطیلات برخورده بود با چند روز تاخیر رفتیم. در آنجا پرسیدند:میتونه سینه اش رو نگه داره؟ گفتم:آره. گفتند جیغ میکشه؟ یادم اومد که در هفته اخیر دو بار جیغ کشیده و من از جیغش متعجب شده بودم! خیام راحت شد که طبیعی بوده. قد و وزن را اندازه گرفتند،خدا رو شکر مطابق نمودار رشد بود. خانومی که می خواست واکسن بزنه از دیدن لباسهای پسرم کلی ذوق کرد و نازش کرد.آخه پسرم حسابی تیپ مردونه زده بود و مثل یه شیرمرد رفته بود واکسن بزنه. نوبت به واکسن رسید. من که طاقت دیدن نداشتم مادرم رو صدا زدم بیاد داخل و من فوراً از...
18 خرداد 1392

سفر به مشهدمقدس

پسرم وقتی توی دلم بودی تصمیم گرفتیم بعد از به دنیا اومدنت بریم مشهد. به قول معروف خدا قسمت کرد و آقا طلبید و ما ٢٧ اردیبهشت به همراه پدر و مادرم راهی شدیم.شنبه ٢٨ ام ساعت ٢ رسیدیم.هتل رو از قبل رزرو کرده بودیم تحویل گرفتیم.نهار خوردیم و بعد از کمی استراحت رفتیم حرم . عزیزم همراه بابا و بابا بزرگت رفتی زیارت.                                    پسرم به عکاسی رفتیم و تو هم آقایی کردی واسمون ژست گرفتی قربونت برم.     عکستو روی لیوان و ساعت هم چاپ کردیم ...
5 خرداد 1392

100روزگی

محمدپارسا جون 100 روزگیت مبارک.ایشالاه  100 ساله شی، نه 120 ساله شی، نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی. پسرم این روزها خیلی بازیگوش شدی موقع شیر خوردن بازیگوشی میکنی گاهی بهم نگاه می کنی و لبخند می زنی و بعد به شیر خوردن ادامه میدی و منم قربون صدقت میرم.دوست داری یکی کنارت باشه و باهات بازی کنه. وقتی داری حرف می زنی اگه بهت نگاه نکنیم اعتراض می کنی. وقتی آشپزخونه هستم مدام باید با صدای بلند باهات حرف بزنم وگرنه لبتو آویزون می کنی بعد می زنی زیر گریه. من به قربون اغو گفتنت عزیزم.کتاب 3 تا 6 ماه رو هم باهم کار می کنیم. با دقت به صفحه نگاه می کنی، بعضی صفحاتش خیلی هیجان زده ات می کنه و خیلی محکم دست و پا می زنی.منم میگم مامانی چی نوشته واسه...
19 ارديبهشت 1392

دو ماه و سه هفته و سه روز

دلبندم محمدپارسا جان دو ماه و سه هفته و سه روزه در کنارمون هستی.عزیز دل مامان ، هر روز بیشتر از روز قبل دوستت دارم .چند روز پیش بغل بابابزرگ بودی بعدش بابابزرگ گذاشتت سر جات و رفت لباسشو عوض کرد لباسش جدید بود و تو با اون لباس ندیده بودیش و دوباره اومد بغلت کرد.(هر روز داری می بینیش و باهاش جوری)چند لحظه نگاهش کردی،لبت آویزون شد و زدی زیر گریه،انگاری نشناختیش!!!یعنی پسرم غریبه و آشنا رو تشخیص میده؟!من و باباتو می شناسی پسرم.بابات بغلت کرد و نازت کرد و آروم شدی.
3 ارديبهشت 1392

پسر2.5 ماهه من

پسر گلم امروز ٢.٥ ماه هست که مادر شدم،٢.٥ ماه هست که خوشبخت تر از همیشه هستم. عزیز دلم خیلی پیشرفت کردی واسمون حرف میزنی البته با بابات با هیجان بیشتری حرف میزنی! میگی اغو...ااااااااوووووو....ااااااااا.....وقتی هم داری شیر می خوری دوست داری حرف بزنی،گاهی حین شیر خوردن با مشت بهم میزنی منم قربونت میرم. با نگاه دنبالم می کنی.بیشتر دوست داری تو رو عمودی بغل بگیریم و توی خونه بچرخونیم.گاهی دستتو می خوری که منم سعی می کنم مانع بشم ولی فایده ای نداره آخه خیلی عصبانی میشی. گاهی به مشتت زل می زنی و نگاه کردن به دستت واست جالبه. مهمتر از همه اینکه خنده هات خیلی شیرینه. پسر گلم خیلی دوستت داریممم.
31 فروردين 1392

دیدار با دریا با چشمان بسته

روز یکشنبه هیجدهم فروردین رفتیم کیاشهر تا دریا رو ببینی . آخه دیدیم خوب نیست رشت بدنیا اومده باشی دو ماهت شده باشه ولی دریا رو ندیده باشی . از اولین دیدارت با دریا خواستیم عکس بگیریم که جنابعالی خوابیدی!!اینم عکسش... وقتی سوار ماشین شدیم بیدار شدی . بابات عاشق اینه که زودتر بهت رانندگی یاد بده. اینم عکس اولین جلسه تعلیم رانندگی . قربونت برمممممممممممم پسرممممممم ...
21 فروردين 1392